تبليغاتX
مدیریت، اقتصاد و توسعه - یوزارسیف

---«اَلـلّـهُـمََّ صَـلِّ عـَلـي مُـحَـمَّـد وَ آل مُـحـَمَّـد و عَجِّل فَرَجَهُم»---

مدیریت، اقتصاد و توسعه

نکته های اقتصادی، انگاره های مدیریتی و دغدغه های توسعه

     ¤- پخش سریال «یوسف پیامبر» از شبکه یک سیمای جمهوری اسلامی بهانه ای شد تا فضای پرسشگری و عطشناکی برای دانستن حقایق بیشتری از زندگانی حضرت یوسف علیه السلام در جامعه پدید آید. در بسیاری از محافل اعم از علمی، اداری و خانوادگی به نحوی از این سریال سخن به میان آمده و راجع به صحت منابعی که دست اندرکاران محترم این سریال مورد استفاده قرار داده اند گفتگو می شود. به نظرم رسید ترجمه خوبی از سوره یوسف را به همراه گزیده هایی از یکی از بهترین تفاسیر قرآنی در اینجا نقل کنم تا اهل تحقیق با مطالعه ترجمه و تفسیر سوره یوسف، راجع به جنبه های مختلف تاریخی و مذهبی سریال، قضاوت بهتری داشته باشند.

     تفسیر «جوامع الجامع» اما از تفاسیر ادبی و لغوی و نحوی قرآن مجید در قرن ۶ هجری قمری و یکی از بهترین تفاسیر موخر شیعی است. نویسنده آن "شیخ طبرسی" صاحب تفسیر بزرگ «مجمع البیان» می باشد. ابوعلی فضل بن حسن، ملقب به "امین الاسلام" یا "امین الدین" فقیه، محدث و مفسر بزرگ شیعه که در قرن ششم هجری زندگی می کرد. بعضی اصلیت او را از طبرستان (مازندران) گفته و بعضی از محققین، «طبرس» را همین «تفرش» امروزه می دانند. مولف بعد از تالیف مجمع البیان، چون بر تفسیر کشاف زمخشری (عالم معروف اهل تسنن) اطلاع پیدا کرد، تفسیری دیگر بنام «الکاف الشاف» نوشت و بعد از آن بنا به خواهش و اصرار فرزندش "ابونصر حسن بن فضل" تفسیری مختصر و جامع فوائد تفسیر کبیرش و لطائف تفسیر کشاف، نوشت و نام آن را «جوامع» گذاشت.

      «بسم الله الرحمن الرحیم»  اين سوره سوره يوسف عليه السّلام‏مكّى و تعداد آياتش به اجماع يكصد و يازده آيه است:
      الف، لام، راء، اينها آيه‏هاى كتاب روشنگر است. (1) براستى كه ما آن را قرآن عربى نازل كرديم به اميد اين كه شما در آن بينديشيد. (2) ما از طريق وحى كردن اين قرآن به تو، بهترين سرگذشتها را برايت بازگو مى‏كنيم، هر چند، پيش از اين از بى‏خبران بودى. (3) هنگامى كه يوسف به پدرش گفت: من يازده ستاره و خورشيد و ماه را در خواب ديدم كه مرا سجده مى‏كردند. (4) گفت: پسرجان! خواب خودت را براى برادرانت نقل مكن، كه برايت نقشه‏اى خطرناك مى‏كشند، براستى كه شيطان براى انسان دشمن آشكارى است. (5)
     تفسير:
    مراد از بهترين داستانسرايى اين است كه با بديعترين اسلوب و نيكوترين روش و زيباترين نظم، داستانسرايى شده است. امّا اگر منظور از «قصص» مقصوص يعنى اسم مفعول باشد معناى عبارت اين مى‏شود: ما براى تو از سرگذشتها بهترين احاديث را كه در باب خود بيان مى‏شود مى‏سراييم كه مشتمل بر نكته‏ها و حكمتها و عبرتهايى است كه در غير اينها وجود ندارد.
     از ابن عباس نقل شده است «كه يوسف عليه السّلام شب قدر در خواب ديد كه يازده ستاره از آسمان فرود آمدند و برايش سجده كردند و نيز ديد كه خورشيد و ماه از آسمان آمدند و بر او سجده كردند، خورشيد و ماه كنايه از پدر و مادر او، و ستارگان اشاره به يازده برادرش بود».
     ترجمه:
     اين چنين پروردگارت تو را برمى‏گزيند و از تعبير خوابها آگاهت مى‏سازد، و نعمتش را بر تو، و بر آل يعقوب تمام و كامل مى‏كند همان گونه كه پيش از اين بر پدرانت: ابراهيم و اسحاق تمام كرد براستى كه پروردگار تو بسيار دانا و حكيم است. (6)  به طور تحقيق در داستان يوسف و برادرانش نشانه‏هايى براى پرسش كننده بوده است. (7) موقعى كه برادران گفتند: يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند، با اين كه ما گروهى نيرومند هستيم، به طور مسلم پدر ما در گمراهى آشكارى است. (8)  يوسف را بكشيد يا او را به سرزمينى بيندازيد تا توجه پدرتان، تنها مصروف شما باشد، و بعد از آن مردمى شايسته گرديد. (9) يكى از آنها گفت: يوسف را نكشيد، و اگر مى‏خواهيد كارى كنيد، او را در نهانگاه چاه بيفكنيد، تا برخى قافله‏ها او را برگيرند. (10) برادران به يعقوب گفتند: پدرجان! چرا درباره يوسف به ما اعتماد نمى‏كنى، و حال آن كه ما، خيرخواه او هستيم؟! (11) او را فردا با ما بفرست تا غذاى كافى بخورد، بازى و تفريح كند، و ما از او نگهدارى مى‏كنيم. (12) يعقوب عليه السّلام گفت: دورى او مرا اندوهگين مى‏سازد، و مى‏ترسم شما از او غفلت كنيد، و گرگ او را بخورد. (13) گفتند اگر او را گرگ بخورد- با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم- در اين صورت ما حتما زيانكار خواهيم بود (ضررش به خود ما متوجه است). (14) وقتى كه او را با خود بردند و تصميم گرفتند كه او را در مخفيگاه چاه قرار دهند، ما به او وحى فرستاديم كه در آينده آنها را از اين كارشان با خبر خواهى ساخت در حالى كه آنان نمى‏دانند. (15) شب هنگام در حالى كه مى‏گريستند پيش پدرشان آمدند. (16) گفتند: اى پدر، ما رفتيم به مسابقه و يوسف را نزد اثاثيّه خود گذاشتيم، گرگ او را خورد، ولى تو حرف ما را نمى‏پذيرى هر چند راستگو باشيم. (17) و پيراهن وى را با خونى دروغين نزد پدر آوردند، گفت: هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته است، من شكيبايى زيبا دارم و خداوند بر آنچه شما مى‏گوييد يار و ياور من است. (18)
     تفسير:
    روايت شده است كه وقتى او را به بيابان بردند دشمنى خود را با وى آشكار ساختند، او را كتك زدند و آن گاه كه خواستند در چاهش اندازند دستهايش را بستند و پيراهنش را از تنش كندند و او را به چاه فرستادند، و چون به نيمه راه رسيده بود، وى را انداختند، چاه آب داشت يوسف در ميان آب افتاد پناه به سنگى برد و روى آن ايستاد.
     روزى كه حضرت ابراهيم را برهنه و عريان در آتش افكندند جبرئيل پيراهنى از حرير بهشتى برايش آورد و بر او پوشانيد، بعدها ابراهيم آن را به اسحاق داد و ازاسحاق به يعقوب رسيد. و حضرت يعقوب آن را به صورت دعا و حرز در بسته‏اى قرار داده و بگردن يوسف آويزان كرده بود. اين جا جبرئيل آمد آن را بيرون آورد و بر تن يوسف پوشانيد، و اين همان پيراهين است كه يعقوب از آن بوى يوسف را شنيد و بينا شد: هنگامى كه كاروان از مصر آمد.
     ترجمه:
     و كاروانى فرا رسيد و آب آور خود را فرستادند، او، دلو خود را در چاه افكند، و صدا زد: مژده باد، اين كودكى است، اين مطلب را كاروانيان، به عنوان يك سرمايه از ديگران پنهان داشتند، و خداوند به آنچه كه آنها انجام مى‏دادند آگاه است. (19) او را به بهاى كمى: چند درهم، فروختند و نسبت به او بى‏اعتنا بودند. (۲۰)

     تفسير:
    «سَيَّارَةٌ» گروهى بودند رهگذر كه از ناحيه مدين به طرف مصر مى‏رفتند، و اين امر سه روز بعد از آن بود كه يوسف را در چاه انداخته بودند. اهل كاروان راه را گم كرده بودند و نزديك اين چاه فرود آمدند.
آنها مردى را فرستادند تا برايشان آبى پيدا كند، نام او، مالك بن ذعر، بود. فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ سطلش را در چاه افكند، يوسف به ريسمان چسبيد، وقتى كه آن مرد دلو را بالا كشيد ناگهان غلامى بسيار زيبا مشاهده كرد. «قالَ: يا بُشْرى‏»: به خودش گفت: مژده باد مرا، خوشا به حالم، (اين معنا در صورتى است كه «بشراى» با فتح «ى» خوانده شود كه گويا مرحوم مصنّف همين قرائت را پذيرفته است) امّا اگر بر طبق معمول: «يا بُشْرى‏» خوانده شود به اين معناست: كه آن شخص بشارت را مورد ندا قرار داد و گويا چنين گفت: اى بشارت اى خوشبختى بيا كه به وقت آمدى.
     ترجمه:
     كسى كه او را در سرزمين مصر خريد، به همسر خود گفت: وى را گرامى دار كه اميد است براى ما مفيد باشد و يا او را فرزند خود بگيريم، و اين چنين يوسف را در آن سرزمين متمكّن ساختيم، و براى اين كه تعبير خواب را يادش دهيم، و خداوند بر كار خود پيروز است امّا اكثر مردم نمى‏دانند. (21) و هنگامى كه به مرحله بلوغ و قوّت رسيد، به او، حكم، و علم داديم، و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم. (22)
و آن زن كه يوسف در خانه‏اش بود از او تمنّاى كامجويى كرد و درها را بست و گفت بشتاب بسوى آنچه برايت مهيّاست، گفت پناه مى‏برم به خدا او  پروردگار من است مقام مرا گرامى داشته، مسلّما ستمكاران رستگار نمى‏شوند. (23) آن زن قصد يوسف را كرد، و او نيز اگر برهان پروردگارش را نمى‏ديد، قصد وى مى‏كرد، چنين كرديم، تا، بدى و فحشا را از او دور سازيم، چرا كه او از بندگان با اخلاص ما بود. (24) و هر دو به طرف در دويدند و آن زن پيراهن او را از پشت پاره كرد، و در اين موقع، آقاى آن زن را دم در، يافتند، زن گفت: كيفر كسى كه نسبت به اهل تو اراده خيانت كند جز زندان و يا عذاب دردناك نيست. (25) يوسف گفت: او مرا با اصرار به سوى خود دعوت كرد، و در اين هنگام، شاهدى از خانواده زن گواهى داد كه اگر پيراهن او از پيش رو پاره شده زن راست مى‏گويد و يوسف از دروغگويان است. (26) و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده، زن دروغ مى‏گويد و او از راستگويان است. (27) وقتى كه عزيز مصر ديد كه پيراهن يوسف از پشت سرش پاره شده، گفت اين از مكر و حيله شما زنان است آرى نيرنگ شما بزرگ است. (28) اى يوسف از اين موضوع صرف نظر كن، و تو اى زن نيز از گناهت استغفار كن كه از خطاكاران بودى. 29
     تفسير:
     وقتى كه يوسف ديد در معرض زندان و عذاب دردناك قرار گرفته و زن، واقعه را معكوس كرد لازم دانست كه از خودش رفع تهمت كند، اين بود كه گفت: «هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي»: او بود كه پيوسته از من اين تقاضا را مى‏كرد، و اگر براى رفع تهمت نبود، اين حرف را نمى‏گفت.
وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها بعضى گفته‏اند: شاهدى از نزديكان آن زن كه بر ضدّ او گواهى داد پسر عمويش بود و با شوهر او دم در نشسته بود. ديگرى گفته است اين شاهد پسر خاله‏اش بود كه كودكى در گهواره بود. و گفته او را بدان سبب، شهادت ناميده‏اند كه باعث ثبوت قول يوسف و بطلان ادّعاى آن زن شد.
     ترجمه:
     گروهى از زنان شهر (مصر) گفتند: زن عزيز غلام خود را به كام گرفتن خويش مى‏خواند و در دوستى او فريفته شده، براستى كه ما او را در ضلالتى آشكار مى‏بينيم. (30) پس چون همسر عزيز از نيرنگ آنها با خبر شد به سراغ آنان فرستاد و برايشان جايگاهى مخصوص آراست و به دست هر كدام كاردى (براى ميوه خوردن) داد، و آن گاه به يوسف گفت: به مجلس آنها درآى، همين كه او را ديدند از عظمت او حيران شدند و دستهاى خودشان را بريدند و گفتند، پاك و منزّه است خدا! اين بشر نيست، بلكه اين يك فرشته‏اى بزرگوار است. (31) زن عزيز مصر گفت: اين همان كسى است كه شما مرا درباره او، سرزنش كرديد و من او را به كامجوئيش دعوت كردم، امّا او خوددارى كرد، و اگر آنچه او را دستور مى‏دهم انجام ندهد به زندان خواهد افتاد و به طور حتم خوار و ذليل خواهد شد. (32) يوسف گفت: پروردگارا زندان نزد من محبوبتر از آن است كه مرا به آن مى‏خوانند و اگر نيرنگ آنها را از من بازنگردانى قلب من به آنها مايل مى‏شود و از جاهلان خواهم بود. (33) پروردگارش دعاى وى را مستجاب كرد، و مكر آنها را از او بگردانيد، چرا كه او شنوا و داناست. (34) بعد از آن كه اين نشانه‏هاى پاكى را از او ديدند در عين حال تصميم گرفتند كه وى را تا مدّتى زندانى كنند. (35) با يوسف دو جوان ديگر هم داخل زندان شدند، و يكى از آن دو، به او گفت: من در خواب ديدم كه از انگور خمر مى‏گيرم، و ديگرى گفت در خواب ديدم كه روى سرم نان مى‏برم و مرغان از آن مى‏خورند، تعبير آن را به ما بگو، چرا كه ما تو را از نيكوكاران مى‏بينيم. (36) يوسف گفت: پيش از آن كه سهميّه غذايتان بيايد تعبير آن را برايتان خواهم گفت، اين، علمى است كه پروردگارم به من آموخته است. من آئين گروهى را كه به خدا ايمان نمى‏آورند و نسبت به سراى ديگر كافرند، ترك كرده‏ام. (37) و آئين پدرانم: ابراهيم، و اسحاق و يعقوب را پيروى كرده‏ام، ما را نسزد كه چيزى را شريك خدا بدانيم، اين از فضل و رحمت خدا است بر ما و بر مردم، امّا بيشتر مردم سپاسگزار نيستند. (38) اى دو رفيق زندانى آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يكتاى مقتدر؟ (39) آنچه شما غير از خدا مى‏پرستيد، جز نامهايى نيست كه شما خود و پدرانتان نام گذارى كرده‏ايد، و خداوند دليلى بر آن نفرستاده است. و فرمان جز براى خدا نيست كه دستور داده: جز او را پرستش نكنيد، آئين پايدار اين است، امّا بيشتر مردم نمى‏دانند. (40)
     تفسير:
     وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ اين دو جوان از غلامان پادشاه يعنى عزيز مصر بودند «مع» دلالت بر مصاحبت مى‏كند يعنى همراه يوسف داخل زندان شدند، اين دو جوان يكى نان پز عزيز بود و ديگرى شراب ساز او، كه با يوسف در يك ساعت زندانى شدند، و علت زندانى شدن آنها اين بود كه بعضى خبر داده بودند كه اين دو نفر تصميم دارند عزيز را مسموم سازند.
     از شعبى روايت شده است كه اين دو جوان يوسف را آزمودند: شرابى گفت: من خواب ديدم در تاكستانى قرار دارم تاك انگورى را گرفتم سه خوشه انگور داشت آنها را كندم در جام شراب شاه فشردم و به او نوشاندم. نان پز شاه گفت: در خواب ديدم كه بالاى سرم سه سبد حمل كرده‏ام و در ميان آن انواع گوناگون غذا وجود دارد و در اين حال ديدم پرندگان لاش‏خوار از آن مى‏خورند. «نبئنا بتأويل ذلك»: ما را از تعبير آن آگاه كن.
     وقتى كه اين دو جوان از يوسف تعبير خواب خواستند و او را به نيكى توصيف كردند، شروع به سخن كرد: در آغاز خود را به داشتن دانشى توصيف كرد كه فوق علم تمام دانشمندان است، يعنى خبر دادن از غيب، و به آنها قول داد كه وقتى بنا شد غذاى آنها حاضر شود پيش از حاضر شدن، آنها را از تعبير خوابشان خبر دهد، بعد گفت: امروز براى شما غذايى چنين و چنان مى‏آيد، مشخصات طعام آن روز را بيان كرد، وقتى كه غذا آمد ديدند چنان است كه او گفته (به او اطمينان بيشترى پيدا كردند) يوسف در اين جا فرصت يافت كه آنها را به ياد خداى يكتا اندازد و ايمان را بر آنها عرضه بدارد و از شرك به خدا بازشان دارد.
     ذلِكُما اشاره است به تعبير خواب: اين تعبير كه گفتم و خبرى كه از آينده بيان كردم «مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي»: از علومى است كه پروردگارم به من آموخته و به سوى من وحى كرده و آن را از راه كهانت و علم ستاره شناسى نگفته‏ام. إِنِّي تَرَكْتُ اين كلام را مى‏توانيم آغاز سخن و استيناف بدانيم، و مى‏توانيم بگوييم علت براى ما قبلش هست: پروردگارم اين علوم را به من آموخت، زيرا من از آيين شرك دورى كرده‏ام «اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي»: و از آيين پدرانم پيروى كردم كه دين حنيف است، نام آباء خود را ذكر كرد تا به آن دو جوان بفهماند كه او از خانواده نبوّت و معدن وحى است. يوسف، به آنها معرفى كرد كه او پيامبرى است كه به سوى او وحى مى‏شود، تا آنها را بيشتر در گوش دادن به سخنانش راغب كند.
ما كانَ لَنا براى ما گروه انبيا، درست نيست كه به خداوند شرك بياوريم.
      «ذلك» اين چنگ زدن به توحيد و يكتاپرستى، مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ:از فضل خداست بر ما پيامبران و پيروان آنها وَ لكِنَّ أَكْثَرَ: امّا بيشتر مردم فضل خدا را سپاس نمى‏گذارند و به او شرك مى‏ورزند.
     ترجمه:
     اى دو رفيق زندانى من يكى از شما ساقى شراب براى صاحب خود خواهد بود، و امّا ديگرى به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از سر او مى‏خورند، و اين امرى كه درباره آن از من نظر مى‏خواهيد، قطعى و حتمى است. (41) و به يكى از آن دو نفر كه مى‏دانست رهايى مى‏يابد گفت: مرا نزد صاحبت يادآورى كن ولى شيطان ياد نزد صاحبش را از خاطر وى برد و در نتيجه يوسف چند سال در زندان باقى ماند. (42) عزيز مصر گفت: من در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر را مى‏خورند. و هفت خوشه سبز و هفت خوشه ديگر، خشك را (كه خشكيده‏ها را بر سبزها پيچيدند و خشكشان كردند)، اى بزرگان اگر تعبير خواب مى‏دانيد درباره خواب من نظر دهيد. (43) گفتند اينها خوابهاى آشفته است و ما از تعبير اين خوابها آگاه نيستيم. (44) و آن يكى از آن دو نفر كه نجات يافته بود- و پس از مدتى متذكر شد- گفت: من درباره تعبير اين خواب شما را خبر مى‏كنم، مرا به سوى اين امر بفرستيد. (45) اى يوسف: اى مرد بسيار راستگو! براى ما درباره اين خواب كه: هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر مى‏خوردند، و نيز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشك، نظر بده، تا بسوى مردم بازگردم و آنها را آگاه سازم. (46) يوسف گفت: هفت سال پيوسته كشت مى‏كنيد و هر چه كه از آنها مى‏چينيد بجز اندكى كه مى‏خوريد، بقيّه را در خوشه‏اش بگذاريد. (47) آن گاه از پى آن سالها، هفت سال سخت بيايد كه هر چه را ذخيره كرده‏ايد مى‏خورند به جز اندكى را از آنچه كه نگهدارى مى‏كنيد. (48) سپس سالى فرا مى‏رسد كه باران فراوان نصيب مردم مى‏شود و نجات مى‏يابند. (49) عزيز مصر گفت: او را نزد من بياوريد، اما وقتى كه فرستاده او پيش يوسف آمد، گفت: بسوى اربابت برگرد و از او بپرس: ماجراى زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بود، زيرا پروردگار من به نيرنگ آنها آگاه است. (50) عزيز به زنها گفت: جريان كار شما وقتى كه يوسف را به خويش دعوت كرديد، چه بود؟ گفتند: منزّه است خدا، هيچ عيبى در او نيافتيم، همسر عزيز گفت: هم اكنون حقيقت آشكار شد: من بودم كه او را بسوى خود خواندم، و او از راستگويان است. (51) اين سخن را بخاطر آن گفتم كه بداند من در نهان به او خيانت نكردم، و خداوند نيرنگ خائنان را هدايت نمى‏كند.(52)
     تفسير:
     يوسف عليه السّلام در پاسخ پرسش عزيز، حوصله به خرج داد، و قبل از همه، خود سؤالى در مورد آن زنان مطرح كرد تا ثابت كند تهمتى كه به او زده و به سبب آن زندانى‏اش كرده‏اند، بناحق و نارواست، و از بزرگوارى و ادب نيكوى وى بود كه در خصوص زن عزيز كه او را به مجازات و زندان گرفتار ساخته بود چيزى نگفت، بلكه به ذكر «زنانى كه دستهايشان را بريده بودند» قناعت كرد.
     ما خَطْبُكُنَّ چه شده بود شما را كه يوسف را به خود دعوت كرديد، آيا تصور كرديد كه او به شما علاقه دارد؟ «قُلْنَ: حاشَ لِلَّهِ»: زنان اين عبارت را به منظور تعجّب از پاكدامنى يوسف و دورى او از هر گونه شايبه ناپاكى اظهار كردند. الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ اكنون حق ثابت شد و استقرار يافت حصحص البعير: شتر محلّ ثفنه‏ها را بر زمين نهاد و مرتّب نشست.
     در مقام اثبات پاكدامنى يوسف همين كافى است كه زنان به پاكدامنى او، و عليه خودشان گواهى دهند و اعتراف كنند كه او هيچ كدام از خلافهايى را كه به او نسبت داده‏اند انجام نداده، زيرا آنها خصم او بودند و معمولا همين كه خصم اعتراف كند كه طرف مقابلش بر حق و خود بر باطل است، جاى سخن براى كسى نمى‏ماند.
     ذلِكَ اين اقرار بدان سبب بود كه عزيز بداند من در نهان به حرم او خيانتى نكرده‏ام.
     ترجمه:
     من هرگز نفس خود را تبرئه نمى‏كنم كه قوّه نفسانى، بسيار دستور به بديها مى‏دهد، مگر آنچه را كه پروردگارم رحم كند، چرا كه پروردگارم بسيار بخشنده و مهربان است. (53) عزيز گفت: او را نزد من آوريد تا وى را براى خود برگزينم، و چون با او تكلم كرد گفت امروز تو در پيش ما داراى منزلت و امين هستى. (54) يوسف گفت مرا به خزينه‏هاى اين سرزمين منصوب كن كه من نگهبان و دانايم. (55) و اين چنين ما يوسف را در آن سرزمين قدرت داديم تا به هر گونه خواهد در كارها تصرف كند، و ما هر كه را بخواهيم به رحمت خويش مخصوص داريم و پاداش نيكوكاران را تباه نكنيم. (56) و همانا كه پاداش آخرت بهتر است براى آنها كه ايمان آوردند و تقوى پيشه مى‏كنند. (57)
     تفسير:
     وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي سرانجام يوسف فروتنى خود را در پيشگاه خدا اظهار مى‏دارد و بيان مى‏كند كه آنچه از امانت دارى در وجود اوست از توفيق و كمك خداوندى مى‏باشد: من نفس خويش را از لغزش و خطا تبرئه نمى‏كنم زيرا اصولا نفس بسيار به بدى امر مى‏كند، مگر بعضى از نفوس را كه خداوند به خاطر عصمتى كه به او بخشيده او را مورد رحمت خود قرار مى‏دهد. بنا بر اين مراد از «نفس» جنس و مراد از «ما» بعض مى‏باشد. مى‏توان گفت: مراد از «ما» زمان است: مگر در موقع رحمت پروردگارم، بعضى گفته‏اند اين سخن نيز از همسر عزيز است: آنچه گفتم براى اين بود كه يوسف بداند كه من در پنهانى به او دروغ نگفتم و درباره آنچه از او سؤال شدم راست گفتم، امّا در عين حال خودم را از خيانت به او تبرئه نمى‏كنم زيرا هنگامى كه به او نسبت زنا دادم و زندانى‏اش كردم به او خيانت كردم، و منظورش معذرت خواهى از كارهايى است كه انجام داده بود.
     فَلَمَّا كَلَّمَهُ وقتى با او سخن گفت و به فضائل و امانت‏دارى او پى برد، زيرا از سخنان او به دانايى‏اش و از پاكدامنى او به امانت‏دارى‏اش پى برد. قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ گفت: تو اى كسى كه بسيار راستگويى هم اكنون در نزد ما، صاحب قدرت و مقامى و تو را در تمام امور، امين مى‏دانيم، و سپس گفت من دوست دارم كه خوابم را از زبان تو بشنوم. يوسف گفت: بسيار خوب. تو در خواب هفت گاو ماده را با اين اوصاف ديدى و اوصاف آنها و خوشه‏هايى را كه ديده بود هم چنان بيان كرد، و سپس گفت: با اين خوابى كه ديده‏اى بايد غلّات فراوان جمع كنى و در اين سالهاى فراوانى كشت و زرع را گسترش دهى و انبارها بسازى تا مردم از اطراف به سوى تو آيند و از تو قوت و غذايشان را بگيرند، و از راه خريدن آذوقه، در نزد تو ثروتهايى گرد خواهد آمد كه تا كنون براى هيچ پادشاهى جمع نشده است، عزيز گفت در اين كار چه كسى به من كمك مى‏كند؟ يوسف گفت: «اجْعَلْنِي» ...،: انبارها و تمام مخازن كه در روى زمين دارى به من واگذار كن، «إِنِّي حَفِيظٌ» زيرا هر چه را در اختيار من مى‏گذارى- از دستبرد خيانت محافظت مى‏كنم، و به جهات نگهدارى آن كمال آگاهى را دارم. يوسف با بيانات خود، براى عزيز، خود را به دو صفت: امانت و كفايت كه هر پادشاهى از واليان خود آنها را مى‏خواهد، توصيف كرد.
     يوسف از عزيز خواست كه او را صاحب اختيار در اين امور قرار دهد، تا از اين طريق بتواند به اجراى احكام الهى و گسترش عدل دست يابد و حقوق را به اهلش برساند و دستوراتى را كه خداوند به عنوان پيامبر و پيشوا به او محوّل فرموده به مرحله اجرا در آورد، و نيز مى‏دانست كه غير او نمى‏تواند در اين امر جاى او را بگيرد.
     اين كه يوسف پيامبر، مقام وزارت عزيز مصر را مى‏پذيرد، نشان دهنده آن است كه هر گاه انسان بداند كه مى‏تواند احكام دين را اجرا كند و حق را برقرار سازد، بدست گرفتن منصب قضاوت از سوى سلطان ستمگر جايز است، بعضى گفته‏اند: پادشاه مصر در تمام احكام و فرمانهايش از يوسف تبعيت مى‏كرد و هر گونه رأيى كه وى مى‏داد، هيچ اعتراضى بر او نمى‏كرد.
     «وَ كَذلِكَ» اين چنين به يوسف در سرزمين مصر قدرت داديم تا اين كه «يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ» هر جايى را كه مى‏خواست منزل و مأوا بگيرد مانعى وجود نداشت زيرا بر تمام جهات تسلّط و دسترسى داشت. «يشاء» نشاء با نون، نيز خوانده شده است. نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا ما هر كه را بخواهيم با بخششهاى دينى و دنيايى مورد ترحم قرار مى‏دهيم و پاداش نيكوكاران را در دنيا ضايع نمى‏كنيم، همانا پاداش سراى ديگر براى آنها نيكوتر است.
     ترجمه:
     برادران يوسف آمدند، و بر او وارد شدند، يوسف آنها را شناخت ولى آنان وى را نشناختند. (58) موقعى كه بار آنها را آماده ساخت به آنها گفت (بار ديگر كه آمديد) برادر ديگرتان را كه از پدر داريد، پيش من بياوريد، آيا نمى‏بينيد كه من حقّ پيمانه را ادا مى‏كنم و من بهترين ميزبانانم. (59) و اگر او را نزد من نياورديد، نه پيمانه‏اى (از غلّه) پيش من داريد و نه به من نزديك خواهيد شد. (60)
آنها گفتند با پدرش در اين باره گفتگو خواهيم كرد، حتما اين كار را انجام مى‏دهيم. (61) يوسف به كارگزاران خود گفت: آنچه را به عنوان بها پرداخته‏اند در ميان بارهايشان بگذاريد شايد وقتى كه به خانه خويش برگشتند آن را بشناسند، و شايد باز آيند. (62)
     تفسير:
     روايت شده كه وقتى يوسف برادران خود را ديد گفت: شما، كه هستيد؟ گفتند: ما، ده نفر برادريم و پدرمان يكى از پيامبران الهى، يعقوب است، ما در اوّل دوازده برادر بوديم يكى از ما از دنيا رفت، يوسف گفت پس يازدهمين كجاست؟ گفتند نزد پدرمان براى دلجويى او از غم فرزند از دنيا رفته‏اش مانده است. اين بود كه هنگام رفتن آنها يوسف درخواست كرد: حال كه من به شما اين همه كمك مى‏كنم وقتى رفتيد و خواستيد دو مرتبه بياييد برادر ديگرتان را هم بياوريد «كه من در كيل و پيمانه رعايت تمام و كمال مى‏كنم» و به هيچ كس در هيچ مقدارى زيان نمى‏رسانم. «و من از بهترين مهمانداران هستم». و اگر او را نياوريد، نه در نزد من استحقاق آذوقه خواهيد داشت و نه نزديك من قربى داريد.
     ترجمه:
    وقتى كه به سوى پدرشان برگشتند، گفتند: اى پدر به ما آذوقه ندادند، برادرمان را با ما بفرست تا پيمانه (غلّه) دريافت كنيم، و ما او را نگهدارى مى‏كنيم. (63)- گفت آيا امين قرار دادن من شما را بر «بنيامين» جز به همان مقدار است كه قبلا شما را بر برادرش امين قرار دادم؟ امّا خداوند بهترين نگهدار، و او، رحم كننده‏ترين رحم كنندگان است. (64) موقعى كه بارهاى خود را گشودند ديدند سرمايه‏هاشان به خودشان بازگردانده شده، گفتند: پدر! ما ديگر، چه مى‏خواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما بازگردانده شده (و بار ديگر كه آنجا برويم) براى خانواده خويش موادّ غذايى مى‏آوريم و برادرمان را حفظ مى‏كنيم و پيمانه بزرگترى (بار شتر ديگرى) دريافت خواهيم كرد، و اين پيمانه اندكى است. (65) پدر گفت: هرگز او را با شما نمى‏فرستم، تا اين كه پيمان مؤكّد الهى بدهيد كه به طور حتم او را پيش من بياوريد، مگر آن كه قدرت از شما سلب گردد، هنگامى كه پيمان موثّق خود را در اختيار او گذاردند، گفت: خداوند بر آنچه ما مى‏گوييم وكيل است. (66) يعقوب: اى فرزندان من، همه‏تان از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متفرّق داخل شويد و من نمى‏توانم در برابر خدا هيچ گونه كارى براى شما انجام دهم، فرمانى نيست جز از خداوند من بر او توكل كردم و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند. (67) و هنگامى كه از همان طريق كه پدرشان دستور داده بود، وارد شدند، اين كار، هيچ حادثه حتمى الهى را دور نمى‏ساخت مگر حاجتى را كه در دل يعقوب بود بر آورده كرد، و همانا يعقوب داراى علمى بود كه ما به او آموخته بوديم، امّا بيشتر مردم نمى‏دانند. (68) هنگامى كه بر يوسف وارد شد، برادرش را نزد خود خواند و گفت: من برادر تو هستم، از آنچه (در گذشته برادران) انجام مى‏دادند ناراحت مباش. (69) پس چون بارهاى آنها را بست، ظرف آبخورى شاه را در ميان بار برادرش قرار داد، و سپس كسى صدا زد: اى اهل قافله شما سارق هستيد. (70) آنها، رو به او كردند و گفتند: چه چيز گم كرده‏ايد؟ (71) گفتند: پيمانه ملك را و هر كس آن را بياورد يك شتر غلّه به او داده مى‏شود و (منادى گفت:) من ضامن هستم. (72) گفتند به خدا سوگند شما مى‏دانيد كه ما نيامده‏ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم و هرگز ما دزد نبوده‏ايم. (73)
آنها گفتند: اگر دروغ گو باشيد كيفر شما چيست؟ (74) برادران گفتند: هر كس پيمانه در، بارش يافت شود خود جزاى آن باشد، ما اين گونه، ستمگران را كيفر مى‏كنيم. (75) در اين هنگام يوسف، پيش از بار برادرش به كاوش بارهاى آنان پرداخت، سپس آن را از بار برادرش به كاوش بارهاى آنان پرداخت، سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد، اين چنين، ما راه چاره را به يوسف ياد داديم، او هرگز نمى‏توانست برادرش را مطابق آئين پادشاهى مؤاخذه كند مگر آن كه خدا بخواهد، ما درجات هر كس را بخواهيم بالا مى‏بريم، و بالاتر از هر صاحب علمى عالمى است. (76)
     تفسير:
     روايت شده است كه برادران به يوسف گفتند اين است برادرمان و او را آورديم. يوسف گفت: خوب كارى كرديد، آنها را فرود آورد احترامشان كرد و هر دو تا از آنها را بر سر يك سفره نشانيد، بنيامين، تنها ماند، او را هم بر سر سفره و به همراه خودش نشانيد و به وى گفت: آيا دوست دارى كه من عوض برادر از دست داده‏ات باشم؟ گفت: البتّه برادرى مثل شما افتخار است، امّا تو فرزند يعقوب و راحيل «1» نيستى، يوسف را گريه فرا گرفته و بلند شد دست به گردن او افكند و گفت: من برادر تو هستم غم مخور و از آنچه‏ برادران در قبل در حق ما انجام داده‏اند اندوهناك مباش كه خداى تعالى به ما نيكى كرد و اكنون ما را به هم ديگر رسانيد، امّا اين مطلب را به آنها اظهار مكن.
     ترجمه:
     برادران گفتند: اگر بنيامين دزدى كرده (تعجّبى نيست) زيرا برادر او نيز، پيش از اين دزدى كرده بود، يوسف، مطلب را در دل نهان داشت و براى آنها آشكار نساخت، و گفت: موقعيّت شما، بدتر است، و خداوند به آنچه شما بيان مى‏كنيد آگاهتر است. (77) گفتند: اى عزيز، او پدر پيرى دارد، يكى از ما را به جاى بنيامين بگير، كه ما، تو را از نيكوكاران مى‏بينيم. (78) يوسف گفت پناه بر خدا، كه ما غير از كسى كه كالايمان را نزد او يافته‏ايم بگيريم كه در آن صورت از ستمكاران خواهيم بود. (79) همين كه از يوسف مأيوس شدند در خلوت با هم مشورت كردند، بزرگشان به آنها گفت: مگر نمى‏دانيد كه پدرتان از شما پيمانى الهى گرفته، و پيش از اين هم درباره يوسف، كوتاهى كرديد، بنا بر اين من از اين سرزمين حركت نمى‏كنم، مگر اين كه پدرم به من اجازه دهد يا خدا درباره من فرمانى صادر كند، و او بهترين حاكمان است. (80) به نزد پدرتان بازگرديد و بگوييد: اى پدر، پسرت دزدى كرد، و ما، جز بر آنچه كه دانستيم گواهى نداديم، و ما از غيب خبر نداشتيم. (81) و از مردم شهرى كه، ما، در آن بوديم و از كاروانى كه همراهشان آمديم سؤال كنى و ما حتما راست گوييم. (82) يعقوب گفت: بلكه هواهاى نفسانى‏تان، چيزى را براى شما آراست، پس صبرى نيكو، بايد، اميد است خدا همه‏شان را به من بازگرداند كه او، بسيار دانا و با حكمت است. (83) و روى از آنها بگردانيد و گفت: اى دريغا از يوسف! و ديدگانش از اندوه سفيد شد، و خشم خود را مى‏خورد. (84) فرزندان گفتند: به خدا سوگند آن قدر به ياد يوسف هستى تا اين كه مشرف به مرگ شوى و يا از دنيا بروى. (85) گفت: شكايت در دل و اندوهم را به خدا مى‏گويم، و از خدا چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. (86) اى پسران من! برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد، و از رحمت خدا نااميد نشويد كه جز مردمان كافر هيچ كس از رحمت خدا نوميد نمى‏شود. (87) وقتى كه بر يوسف وارد شدند، گفتند: اى عزيز، ما و خاندانمان را، ناراحتى فرا گرفته و سرمايه اندكى با خود آورده‏ايم، پيمانه ما را به طور كامل وفا كن، و بر ما تصدّق كن، كه خداوند تصدّق كنندگان را پاداش مى‏دهد. (88) گفت: آيا به خاطرتان هست كه با يوسف و برادرش چه كرديد، وقتى كه نادان بوديد؟ (89) گفتند: آيا تو يوسفى؟ گفت: آرى من يوسفم و اين برادر من است، خدا به ما منّت گذاشته است، هر كس كه تقوا و صبر پيشه كند، حتما خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏كند. (90) گفتند به خدا سوگند، خدا تو را بر ما مقدّم داشته، و ما خطا كار بوديم. (91) يوسف گفت: امروز بر شما سرزنشى نيست، خدا شما را مى‏آمرزد، و او، ارحم الرّاحمين است. (92) اين پيراهنم را ببريد و بر چهره پدرم بيندازيد تا بينا شود و همه خانواده‏تان را نزد من آوريد. (93) هنگامى كه كاروان (از مصر) جدا شد، پدر آنها گفت: من بوى يوسف را درمى‏يابم، اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد. (94) گفتند: به خدا قسم كه تو در همان گمراهى قديمت هستى. (95) امّا، وقتى كه بشارت دهنده آمد آن پيراهن را به صورت او افكند، و بينا شد، و گفت: آيا به شما نگفتم: من از خدا چيزهايى مى‏دانم كه شما از آن بى‏خبريد. (96) فرزندان يعقوب گفتند: اى پدر از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطا كار بوديم. (97) پدر گفت: به زودى براى شما از پروردگارم طلب آمرزش مى‏كنم كه اوست بسيار آمرزنده و بخشنده. (98) هنگامى كه بر يوسف وارد شدند، او پدر و مادرش را در آغوش گرفت، و گفت: همگى داخل مصر شويد كه اگر خدا بخواهد، در أمن و امان خواهيد بود. (99) و پدر و مادرش را بر تخت نشاند، و همگى براى او به سجده افتادند و يوسف گفت: اى پدر اين است تأويل خوابى كه قبلا ديدم كه پروردگارم آن را تحقّق بخشيد و به من نيكى كرد آن گاه كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بيابان آورد، پس از آن كه شيطان ميان من و برادرانم فساد بپا كرد، آرى پروردگارم نسبت به آنچه مى‏خواهد، لطف مى‏كند، زيرا او بسيار دانا و با حكمت است. (100) پروردگارا تو به من حكومت بخشيده و مرا از علم تعبير خواب آگاه ساخته‏اى، اى آفريننده آسمانها و زمين، تو در دنيا و آخرت سرپرست من هستى، مرا مسلمان بميران و ملحق به صالحانم گردان. (101) اين از خبرهاى غيب است كه ما به تو، وحى مى‏كنيم، و تو، نزد آنها نبودى، وقتى كه تصميم گرفتند و نقشه فريبكارانه مى‏كشيدند. (102)
     تفسير:
     اين كه قبل از دخول در مصر، خداوند مى‏فرمايد: (خانواده يعقوب) داخل بر يوسف شدند، معنايش اين است كه وقتى يوسف به استقبال آنها آمده بود گويا در ميان خانه يا خيمه‏اى كه آنجا زده بودند به انتظار آنها نشسته بود و آنها بر او، وارد شدند، برخاست پدر و مادرش را در بغل گرفت و سپس گفت: با حالت امن داخل مصر شويد، اگر خدا بخواهد.
  آوى‏ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ پدر و مادرش را در بر گرفت و با آنها معانقه و روبوسى كرد، و همين كه داخل مصر شد و در جايگاه خود بر تخت نشست و آنها كه وارد شده بودند دورش را گرفتند والدينش را گرامى داشت و آنها را بر تخت نشانيد، يازده برادرش پيش روى او به سجده در آمدند، در آن زمان سجده كردن به عنوان احترام براى بزرگان معمول بود.
     بعضى گفته‏اند: پدر و مادر يوسف و برادرانش به خاطر او و به عنوان شكر خدا سجده كردند، اين معنا را تأييد مى‏كند آنچه از امام صادق عليه السّلام نقل شده است كه آيه‏ را چنين قرائت كرده‏اند: «و خرّوا للَّه ساجدين‏» «براى خدا، به سجده افتادند.»
     روايت شده است كه حضرت يعقوب مدّت بيست و چهار سال در مصر با يوسف زندگى كرد. و پس از آن كه از دنيا رحلت كرد بر طبق وصيّتش در شام مدفون شد، و بعضى گفته‏اند: دو سال زنده بود و يوسف بعد از پدرش بيست و سه سال زندگى كرد، و چون مأموريتش تمام شد و دانست كه حكومتش باقى نمى‏ماند، از خدا براى خود درخواست حكومت جاودان و فنا ناپذير كرد و آرزوى مرگ نمود، و حال آن كه نه، پيش از او، و نه بعد از او هيچ پيامبرى آرزوى مرگ نكرد، و سرانجام خداوند او را با پاكى و طهارت از دنيا برد.
     ترجمه:
     و بيشتر مردم ايمان نمى‏آورند هر چند كه تو، بر آن اصرار داشته باشى. (103) و تو از مردم هيچ گونه مزدى را درخواست نمى‏كنى و آن، نيست مگر يادآورى براى جهانيان. (104) و چه بسا، نشانه‏اى در آسمانها و زمين وجود دارد كه مردم بر آن مى‏گذرند و از آن روگردانند. (105) و اكثر آنها كه مدّعى ايمان به خدا هستند مشركند. (106) آيا از اين ايمن هستند كه عذاب فراگيرى از سوى خداوند به سراغشان آيد، يا رستاخيز فرا رسد، در حالى كه هيچ توجّهى ندارند؟ (107) بگو: اين راه من است كه من و پيروانم از روى آگاهى كامل، به سوى خدا دعوت مى‏كنم، پاك و منزّه است خدا، و من از مشركان نيستم. (108) و ما پيش از تو نفرستاديم، جز مردانى از سرزمينها را كه به آنها وحى مى‏كرديم، آيا آنها در زمين سير نكردند تا ببينند، عاقبت كسانى كه پيش از آنها بودند چه شد و سراى آخرت براى پرهيزكاران بهتر است، آيا عقلتان را به كار نمى‏گيريد. (109)
     تفسير:
     وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ مراد تعميم است: [اى پيامبر] اگر تو بخواهى كه همه مردم ايمان بياورند اين امر ميسّر نمى‏شود، ابن عباس گفته است: مراد اهل مكّه است، يعنى اهل مكّه ايمان نمى‏آورند هر چند كه براى ايمان آوردن آنها حريص باشى، چرا كه آنها عناد دارند و مصمّم بر كفراند. تو كه براى تبليغ رسالت از آنها مزدى مطالبه نمى‏كنى تا اين امر آنها را از ايمان آوردن باز دارد.
     إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ قرآن تنها نصيحت و خيرانديشى و پند و موعظه‏اى است براى عموم جوامع از طرف خداوند.
     وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ چه بسيار دليلها و نشانه‏هايى از توحيد و يكتايى خداوند كه وجود دارد، ولى اين مردم بر آنها مى‏گذرند و به آن اعتنايى ندارند.
     ترجمه:
     تا وقتى كه رسولان مأيوس شدند و گمان كردند كه تكذيب شده‏اند، در اين وقت يارى ما به سوى آنان آمد، پس هر كس را مى‏خواستيم نجات مى‏داديم، و عذاب ما از قوم زيانكار بازگردانده نمى‏شود. (110) براستى كه در سرگذشتهاى آنها، درس عبرتى براى صاحبان انديشه است، و اين سخنى كه درهم يافته باشند نيست بلكه تصديقى است براى كتابهاى جلو روى او، و ميان هر چيزى است، و هدايت و رحمتى است براى مردمى كه ايمان مى‏آورند. (111)
     تفسير:
     «عبرة»: درس عبرتى است براى خردمندان، زيرا پيامبر ما صلى اللَّه عليه و آله، نه كتابى خوانده و نه حديثى شنيده، و نه با اهل كتاب و حديث معاشرت داشته بود، امّا در عين حال، با مردم چنان سخن مى‏گفت كه هيچ كس از اهل كتاب و حديث نتوانستند از جهت نظام لفظى و معنوى بر آن خرده بگيرد. و اين روشنترين و محكمترين برهان بر درستى نبوّت و پيامبرى اوست.
     ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى‏ قرآن گفته‏هاى ساختگى و دروغين نيست، بلكه تصديق گفته‏هاى كتابهاى آسمانى گذشته است. و هر چه در امور دينى مورد نياز و حاجت است در آن به تفصيل بيان شده، و خود هدايت و رحمت و نعمت است كه اهل ايمان در جهت علم و عمل از آن، بهره‏مند مى‏شوند.

+   شانزدهم فروردین 1388- نويسنده : .--« ابراهیم صفری »--. 


 
http://www.esafari.ir
Copyright © 2002 - 2010
« Ebrahim Safari »